612
بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد
جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد
از لذت جام تو دل ماند به دام تو جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد
بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد
613
ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد
آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبی از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد
خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد
آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی گردون به نثار او با دامن زر آمد
موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد
زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغا عیسی نخورد حلوا کاین آخر خر آمد
چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد
آن کو مثل هدهد بی تاج نبد هرگز چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد
در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد
باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد
614
آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازیده شد روشنی دیده کان را که گداز آمد او محرم راز آمد
زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد
آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد
من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد
ای دل چو در این جویی پس آب چه می جویی تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد
615
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه آن چیز که او دارد او داند او داند
از گردش گردون شد روز و شب این عالم دیوانه آن جا را گردون بنگر داند
گر چشم سرش خسپد بی سر همه چشمست او کز دیده جان خود لوح ازلی خواند
دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند
شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری تا باز شود کاری زان طره که بفشاند
دیوانه دگر سانست او حامله جانست چشمش چو به جانانست حملش نه بدو ماند
زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی تبریز همه عالم زو نور نو افشاند
616
چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بی چون قدر تو کجا داند
برچسب:
نویسنده: aysan
تاريخ: يکشنبه
5 خرداد
1392 ساعت: 15:40